هوای تازه

شفاف سازی ...

سه‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 16:32

یکی از بیانیه های رضا شاه ...



    مرا مستبد بدانید، مرا دیکتاتور بنامید ، باز هم حکم میکنم .....
   
برای نجات و سعادت ملت ایران التماس نمیکنم ، بلکه حکم میکنم      ...

    برای نجات فرزندانتان از ابله و وبا و بیماری ، حکم میکنم .....
   
برای زدودن جهل و خرافات و بیسوادی،
   
حکم میکنم .....   
 
   برای رساندن  ایران به جایگاه شایسته اش در جهان ، حکم میکنم .....
 
   برای آسایش و پیشرفت و رفاه همه ایرانیان ، حکم میکنم ..... 
   
برای باسواد شدن و دستیابی به دانش و بینش ، حکم میکنم .....  
   
مرا دیکتاتور  بنامید ، باز هم حکم میکنم .....  
   
برای نجات جان شما از دست راهزنان و دزدان ، حکم میکنم ..... 
   
برای نجات  ایران از تجزیه و برای یکپارچگی میهن ، حکم میکنم .....  
   
برای کوتاه  کردن دست انگلیس و روسیه ،از مال و جان و ناموستان ، حکم میکنم .....
   
برای نجات افکارتان از چنگ خرافات آخوندی ، حکم میکنم .....
   
مرا مستبد بدانید ، ولی باز هم من حکم میکنم .....
   
برای داشتن ایرانی متمدن و پیشرفته و قدرتمند ، حکم  میکنم ......
   
برای ساختن  دبستان و دانشگاه و راه آهن و کارخانه ، حکم میکنم ....
   
برای آزاد ساختن دست زنان ازچادربرای استقلال آنها ،حکم میکنم ....
   
هر تهمتی را  به جان میخرم ،مستبد و قلدر و دیکتاتور میگردم ، اما .....
   
برای  سربلندی و بزرگی و شکوه ایران و احترام و قدرت ایرانی باز هم
   
حکم میکنم ...



یکشنبه 2 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 13:56

قلب کوروش شکست و فرشته گریست!

 

روزی کوروش در حال نیایش با خدای بزرگ گفت:

خداوندا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به خلق هیچ نکرده از تو خواهشی دارم، آیا می توانم آن را بیان کنم؟

 

خداوند گفت: البته!

 

کوروش گفت: از تو می خواهم یک روز، تنها یک روز به من مجال دهی تا ایرانِ امروز را بررسی کنم، سوگند می خورم که از آن پس هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

 

خداوند گفت: چرا چنین چیزی را می خواهی؟  جزاین هر آنچه بخواهی برآورده می کنم.

 

کوروش گفت: خواهش می کنم، آرزوی آن دارم در سرزمین پهناورم باشم و از نتیجه ی سال ها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین باشد تو را سپاس می گویم. و اگر هم نباشد، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یکی از ملائکِ خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی دیگر، از پاسارگاد بیرون کشید.

فرشته در کنارِ کوروش قرار گرفت. کوروش پس از بیرون آمدن از پاسارگاد گفت:

(( عجب!  اینجا چقدر مرطوب است! )) و " فرشته تأسف خورد " .

کوروش گفت: می توانی مرا میان مردمم ببری؟ می خواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

فرشته چنین کرد. کوروش برای این کار اشتیاق بسیاری داشت، اما به زودی نا امیدی جای این شوق را گرفت. چرا که به جز عده ی اندکی، کسی به یاد او نبود. کوروش بسیار غمگین شد، اما با خودش گفت: ایرادی نیست، آنها سرگرم کارهای روزمره ی خود هستند. " فرشته تأسف خورد " .

کوروش در راه می شنید که مردم چگونه و با چه نام هایی یکدیگر را صدا می زنند: عبدالله، قاسم، احمد، و ... !

کوروش گفت: تا به حال پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!

فرشته گفت: نام های عربی هستند که پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

کوروش گفت: اعراب !!!؟

فرشته گفت: آری. آنها را نمی شناسی، چرا که آن زمان که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت می کردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملاً وحشی بودند.

کوروش برافروخت و گفت: می خواهی بگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه می کردند؟ " فرشته بسیار تأسف خورد " .

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود. پس از مدتی کوروش گفت:

تو می دانی که من هیچگاه جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. نوادگانم کنون پیرو آیینی الهی هستند؟

فرشته گفت: در ظاهر آری!

کوروش بسیار شادمان گشت و گفت: مردوک، خدای بزرگ را سپاس می گویم. چه آیینی؟

فرشته گفت: اسلام !

کوروش گفت: چگونه آیینی ست؟

فرشته گفت: نیک است.

و کوروش بسیار شاد شد، اما پس از گذشت لحظه ای معنی در ظاهر بله را فهمید، و فهمید که بُت های زیادی بر قلب های مردم حکومت می کنند.

کوروش گفت: نقشه ی فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسعت یافته.

و فرشته چنین کرد.

کوروش گفت: تنها همین؟ !!!

کوروش باورش نمی شد و با ناباوری به نقشه می نگریست. و پرسید بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب اینگونه کوچک شده است؟ !!! "و فرشته بسیار تأسف خورد" .

کوروش گفت: دلم گرفت، هرگز انتظار چنین اوضاعی را نداشتم. می خواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و به همگان بگویم ایران من چه بوده، شاید این سفر اندکی دردم را تسکین دهد.

فرشته چنین کرد.

تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. لحظه ای گذشت و مرد از کوروش پرسید:

شما از کجا می آیید؟

کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران.

ناگهان لبخند مرد محو شد و گفت: خدای من، او یک تروریستِ متحجر است!

عکس العمل آن مرد ابداً چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. (( قلب کوروش شکست )).

کوروش به فرشته گفت: مرا به آرامگاهم بازگردان. "و فرشته بسیار تأسف خورد" .

فرشته در حالی که بُغض کرده بود گفت: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام. وضعیت اقتصادی، فساد، دروغ و خیانت، نیرنگ و جنایت، پایمال شدن حقوق بانوان، زندانی های سیاسی و ...

 

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخشای که بیهوده بر خواسته ی خویش پافشاری کردم.


ب.پاییز